پس من چه میشوم؟

شاید اینجا هیچ چیز سر جای خودش نباشد... شاید من گمان میکردم پر شده دستم از هیاهوی نفس... و تو پنهان از من چه نفس ها بردی چه صداها کردی و... شب و سکوت؟ گوش کر کرده ام خیلی وقت ست... چشم بسته ام خیلی شب ست... یادم رفته ؟ میسوزد میسوزم و در پی داغی اوهام گذشته ها میگریم... میلرزد کلمات رو به نوشته های احساسم و من بعد از کلی نانوشته مینویسم هرچه بی مفهوم تر از مفهوم را... فایده ش چیست؟  تو که خواندن بودی خیلی وقت ست مرا نخوانده ای. راستی کجا بودی تو؟؟ چقدر دلم دلم دلم.... آه آه .. هیس س و باز هم سکوت. این قصه فرو ریخت از دلم و غصه ش ماند... راه دوری ست که هزاران بار پیموده ام هر صبح و هر شام. تو به یقین میدانی عصرها غروبه دلتنگی چه میشود...آن زمان ها که باران خیس میبارد و نبض وجود آدمی بی انتها میزند و میزند... حتما میدانی دلهره از فرط سراسیمه ی عشق چه بویی دارد... پشت شیشه های انتظار زمان رسیدن بطن ش چه رنگیست... در من از من از تو دور تر از من... و تمام پنج شنبه های من. تمام غروب پنج شنبه های من.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٥/٤/۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()

بی جهت نیست نوشته هایم... غمم سنگین تر از شانه هایم و اندوهم دیواری بلند میسازد... از دور به تماشا ایستاده ام...این منم؟...! در درونم چیست؟ من کجای این مدار سرطانی در اسارتم؟ انگشتانم ضعف را در بردارند و در فکرم... میدانی این روزها کمتر میگویم و فقط می اندیشم... به تو به خودم به منی پراز شکایت و ناتوانی...

دردهایم سنگین ست... قلبم بی دریچه در انتظار مرگست. من ایینه ای ندارم برای نگریستن و چشمی برای گریستن...  روزها دست در دست هم مرا به جلو اوردند بی انکه بفهمند من چقدر زجر میکشم و بدانند بی نگاهت زمین قلبم یخ زده ست. لحظاتم دردناکتر از گذشته میشود و تو در قاب عکست پر سکوت به من مینگری. خسته ام خسته تر از همیشه... دیگر توانم روبه افول ست... هنوز هم ته ته دلم خالیست انگار هیچ زمانی انبوه نخواهد شد و من انقدر دلم دلم برایت تنگ میشود که نبض همه ی خاطراتم بی بدن میزند و من میلرزم... گاهی بغض میکنم... یه وقتایی اشک میریزم و هرروز از درد نبودنت فریاد زجه واری را در تار و پود بالشت ابی رنگم خفه میکنم... قتل احساسم  کار ساده ای نیست و من قاتل با وجدانی هستم...

در این لحظات  که دستانم فقط بهانه ی اغوش ت را میگرند کاش کنارم بودی... براستی من به چه کسی همانند تو ناز کنم پدرم؟؟؟ حتی در حسرت اخمت من به اعتکاف ابروان درهم ت رفته ام..!..  من بی بهانه بی دلیل چه بخواهی و چه نخواهی شبی بی تو را به خواب نخواهم دید.... بی ارزو تر از تو گره خورده بر غصه ها سر در گریبانم... بر تو میگویم این همه اندوه را... تویی که نبودت ناباوری مرا باور نمیکند.

عجز والتماسم رو به پروردگاریست که تو در نزدش هستی... انکه تورا برد و مرا .... دیگر چه بگویم : اینجا زمین ست .. خاکی و خالی... نقطه ی تاریکی ایستاده ام و چشمانم هیچ نمیبیند ... دستم را بگیر و بر خدا بگو که فرزندت بی فروغ ست... یقین دارم لبه این پرتگاه تو میتوانی ناجی م باشی...

قسم به ماه که مونس تنهایی م هست هر لحظه از من با تو به اتمام میرسد...کنار خنده گریه ... و همیشه چیزی کسی کم ست... نیست... و ان تویی... دچار تر از قبل به دنبالت میگردم تا مرحم زخمهایم باشی کلافه گیج و گنگ میچرخم به دور فلکه ی خاطراتم تا ارامم کنی... نبودت سخت ست... جای خالی ات میسوزد و هدفش درست در مرکز روحم قرار دارد... نابودم میکند... بیشتر اوقات دندان هایم را برروی هم فشار میدهم تا سدی شوند مقابل هجوم سیل اشکهایم... و من چقدر ازین پنهان کاری لذت نفرت انگیزی میبرم...!... گوش میدهی بر من؟؟؟ پدرم تنهایم... از تو بر تو میگویم و از خود برای تو و این من .. منه بی تو محتاج به دعایت در انتظار به سجده رفته ام... برایم از پروردگار بخواه انچه در قلبم خوانده ای... از پشت ابرها از ان اسمان دور هم دعایت بدرقه ی راهم میشود... از تو خواستارم این دردها را برای خالقم بخوانی ... از تو گفتن برایم مثل نفس کشیدن ست و اینجایی در جای جای وجودم... نگاه پدرانه ت را میبوسم و با یادت یاد میکنم مهربانی ت را...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

شیشه ی پنجره ها میلرزد... یادم اید کودکی م.... دامنم رنگ به رنگ... دستهایت قوی و محکم و گرم....دیو شب از دل تاریکی می امد تو ولی بودی.... اینجا همین جا کنار من.. اکنون بهار نیست...خورشید تابناک نیست...نمیدانم چه می گویم! در سلول هایم جریان غم نبودنت همیشه خونی رنگ جاریست...دیروز حسرت را کشیدم و.....

به بی سامانی روحم خندیدم...معنای  دلتنگی هایم را چه کسی میداند؟ مهربانیت در من گره خورده و نفسهایت هر روز در کنار صورتم به من اطمینان تورا میدهند اگرچه نیستی....چه لحظات سوزناکی را پروردگار به زندگیم پرتاب کرد...توانم نیست میسوزد ..قلبم را میگویم...تقدیر دستهایش قوی تر از تو بود و تو چه بی صبرانه دستش را گرفتی...! دیگر دلهره هایم درمان ندارد...تعجب نکن چون تو نیستی در کنارم....دیگر زندگیم ابی رنگ نیست.... و تو گمان میکردی من تورا.... اه...و صدها حیف که دریچه قلبم غرور کودکانه ای داشت... کاش برتو مینوشتم تمامی خاطره هایم را....دردهایم و....فقط خدا می داند که در برش های درهم قلبم حضور داشتی...به راستی این قضای اسمانی بود؟  خداوندا بگذار ببارد باران...  دیگرچشمانم توان گریستن  نیست و اینجا درست کنار من تصویری از توست بی انکه پلک بر همی از تو دور باشم... براستی مرا رها کردی...رها چرا کردی؟! کجایی تو؟ سکوت؟ سکوت یعنی مرگ... ای عشق ماندنی... ای  مرد تنهایی..فرزندت در دریغا به تحصن دوباره دیدنت نشسته و کنار پنجره رو به نگاهت بیدارست...شب ست و شهر در اغوش سیاهی مدهوش...هوای تیره و ابری و زمین لغزان تر از همیشه. یادم با من ست چه تلخ غروبی بود ان جمعه ی پر از بی کسی... هراسان در بهت , زانوانم خم... تو پس کجا بودی پدرم م م...؟  در عبور از کوچه های حیرت زده در ان انتهای بن بست قدمهایت پدر من چه کشیدم.!..دوان دوان بودم یا که بدنی بی جان را در پی یافتنت میکشیدم نمیدانم..!...هرچه بود اسوده بودی چشمانم بدرقه ت کرد و تو بی وقفه حتی بی انکه ببینمت تنهایم گذاشتی...در ریر ان پارچه ی سپید ارزوهایم را به یغما بردی...اینبار دوباره تنهایم میترسم پس کجاست ان دستان محکم و گرم؟؟ لمس انگشتان سرد و استخوانی ت مرا فهماند به همیشه نبودنت به اینکه دیگر در کنارم نمی مانی.... حتی کنار خاتون خانه ت... من فریاد میزنم اشک میریزم...نه صدایی برمن نه پاسخی از تو... در برزخ زمین ایا دوباره باز نخواهی گشت؟.!. هر برگشت از مزارت مرا غمگین و دل شکسته تر از قبل میکند... وای میخواهم این را با صدای بلند بگویم  من مرگ تورا باور ندارم... من دلم برایت به اندازه تمامی عروسکهای کودکی م تنگ شده ست و تو خوب میدانی... خالیست در وجودم در ته ته های دلم درست انجایی که تو برای ترمیم زخمهایش سر میزدی پدر خالیست. من به سوگ نشسته م... جای تو با هر نفسی هر دستی حتی کلمه ی نه هرگز نه پر نمیشود...از من سراغی نمیگیری... ولی من هر لحظه م مهمان توست... تورا به خدا میسپارم... دیدارمان سرسپرده ی قیامت... خواهم امد و تو را خواهم دید... من تورا به اندازه ی هر روز سپری شده از عمرم که بدون جمله ی دوستت دارم گذشت, پدرم دوستت دارم... دوستت دارم... باور کن که تو هستی و خیالت اسوده ما همیشه تورا داریم... مزارت لبریز از ستاره... روحت ارام...و بوسه هایم هرشب تاابد تا رسیدن به تو بر گونه های سردت روی خاک...

مثل همیشه دیر رسیدم ندیدمت

باشور و اشتیاق شدیدم ندیدمت

دنیا به روی فرق سر من خراب گشت

وقتی که با تمام امیدم ندیدمت

من اززمین که عرصه ی تنگیست نازنین

تا ابی بلند پریدم ندیدمت

در خلسه ای که لحظه ناب سرودن ست

اواز روشن تو شنیدم ندیدمت

سیمرغ..من به دیدن تو امدم

تابه کوه قاف سرکشیدم ندیدمت... ندیدمت.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۸/۸ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

مرا چرا افریدی؟ برای چه؟ برای که افریدی؟ برای نشان دادن عظمت و نعمت زیبایی؟ برای اینکار وسیله ی دیگری جز بوجود اوردن من ( تکه ای بزرگ از تنهایی ) نداشتی؟؟!

تنها تو میدانی خدا که گفتن اینچنین زمزمه های اندوهبار برای من چقدر تحمل ناپذیر و شکننده ست...بگذار ساده تر بگویم دنیا بدون من هم زیباست...

زندگی ایده ال من نیست و من انرا تقدیس نمیکنم....نقطه های ابی رنگم در خاکستری هیپوتالاموس مغزم گم شدند...صبح ها خورشید را دوست ندارم...شبها اسمان مال من نیست... راستی ماه کجاست؟؟؟..!. من دیگر مهتاب ندارم....

روزهای زندگی من در ریلی بی انتها رو به فریادست... سوت میکشد و گوش دهقان فداکار ما هم کر....شده تا به حال از خودت بپرسی خدایا در این جنگل ادمها پس جای خودت کجاست؟؟؟ چرا نیستی؟؟؟....

هرروز من به امید فردا و هر فردایی ناامیدتر از دیروز... به من بگو چه کنم؟؟...

چرا نبینم؟ چرا نگویم؟ چرا فریاد نکشم؟؟...ناراحت کننده ست...

این همه نابودی تفکر بدون ارزو استخوانهایم را اب میکند...وهر روز هر لحظه به امید پیدا کردن قلبی اشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس ست...

با خاطری نگران در این برهنه شب تولدم بی دلیلترین حرفهارا گریه میکنم...فقط و فقط برای تسلی دل تسلی ناپذیرم... جنین من در این شب تورا صدا میکند خداوندا...

و تکلیف این اشکها... اشکهای پنهانی...؟

مثلا از بانو تنها همین (بانو) بیادم ست...

ای زندگی مطرود اینجا بدون من هم قشنگ ست

اینجا بدون من... برای تو که هستی...هیچ ف ر ق ی نمیکند...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

شب به روی شیشه های سرد و تار مینشیند ارام. چون عرقی گرم و تبدار... نفسم ناگه در سینه میگیرد... مشوش و درهم از جدایی دستانم  اما از چه کسی؟...! گیسویم بر شانه ریخته و لبهایم خشک... عریانم در جامه ی محرم خواب... تنها مثل دیشب مثل پریشب و شبهای دیگر... بی جهت نیست دلهره هایم این دید اندوه تنهایی منست... انگار پشت شیشه باران می بارد... و من روحم از سرمای انزوای میلرزد... و ساعتی پیش تر از توقف ماه بالای سر تنهایی من از میان پنجره دیدم حراج عشوه های دم صبح را... ومن به ابستن شدن گربه های همیشه فغان اندیشیدم... و به اینکه حجب و حیای باکره گی هم مرد؟..!..؟ انگار از خطوط ابی رنگ دنیای ارزوها به مرگ سیاه سرشکسته ی زندگی رسیدم... من سردم است و از پوشیدن بیزارم... من سردم است و خوب می دانم که در این عریانی بغض های فروخورده ی جابه جای اجزای بدنم گواه بر لطافت زنانه ای میدهد که عطر حفره های استخوانی اندامم تورا.. اورا.. به بوییدن شاعرانه ای وا خواهد داشت اغوا کننده ... کاش میشد نیمه شب ماه مرا تماشا میکرد... هرچه اشوب گری ناز و ادا در من بود یک شبه به یغما میبرد... دلم از ولوله مملو شده است و بیقرار در رویای بوسه های اتشین تو... دیگر کسی به عشق نمی اندیشد و مفهوم گنگ دوستت دارم ها در ذهن کودکان خیال ما می پوسد... میدانی دلم فشرده شدن احساسم را در بغل سفت و سخت بینهایتت میخواهد... و تو حتما این بلاتکلیفی نیازم را میفهمی... زمان گذشت و شب لیز خورد و روی لبه های ایوان افتاد و همان جا پشت شیشه های پنجره ی سرد ماسید و با نگاه یخ ش منتظر به روز مینگرد .. من در اغوش پنجره ام.. ما باهمیم... جز درکی از بودنم از او چه میخواهم؟؟؟؟؟ ازاینکه حتی لحظه ای از این سهم زندگی من هم زنده ام... ایا دوباره از میان میزهای تجدیدی فاصله عبور خواهم کرد ؟ یا در پای تخته های ابی رنگ عشق بی گچ و پاککن خواهم مرد؟؟...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

اه خدایا خسته ام.. وقت خواب است... پاسی از نیمه شب گذشته و کلمات به مغزم رسوخ کرده... کنار لحظه ها دراز کشیده ام و به صدای عقربه ها گوش می کنم... میدانم چه باید بکنم.. من به سوی خود می روم... یکی از ما خواهد باخت و خودم هم نمیدانم چرا باورم میشود.!.. ماه در بدر کامل است و در ان دوردست ها صدای سازی تنها به گوش میرسد... همه چیز در گیتی گردان است درست مثل من و تو... من سختی را با تمام وجودم احساس میکنم... نمیخواهم اینگونه مرا ببینی سرکش و نابرابر.. زیرا دنیای من ارام و بی دغدغه است نه به هولناکی امروز... تو نمیدانی وقتی که نمیتوانم بخوابم به ماه خیره میشوم.. تو نزدیکی تو اینجایی اما یقین دارم از من هیچ نمیدانی... و انگاه که تنهاتر از همیشه ام و اخر شب است دستم را دراز میکنم و تو نیستی... میدانی من دور تا دورم چهره های اشنا دیدم که میگفتند از چه وحشت داری در اینجا چیز ترسناکی نیست..!.. اما دنیاهای دیگر این بود مقصد من.. باید تمامی انچه را که باید بگوییم همیشه قبل از رفتنمان بگوییم... و در تمامی لحظات پیش از انکه به پایان رسد زندگی کنیم... هرگز نمی دانستم تو میتوانی نگرانم کنی... شاید هرگز ندانی که چقدر من....... ولی از این بابت مطمئن باش که هر انچه در جستجویش بوده ام کلمات نمیتوانند بیانش کنند... امشب باران اشک از چشمان شبرنگ بانوی شب می بارد و تو نیستی تا نظاره گرم باشی واین چقدر خوب است... و بانوی شب دیگر حتی خواب ارامش را هم نمی بیند.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

دوران بدی را گذرانده ام...لحظات غمگینی را تجربه کرده ام...منتهای تلاشم را کرده ام... تمام کارهایی را که کرده ام به خاطر میاورم...هر انچه برایش گریه کرده ام...تا وقتی که دیگر جانی در بدنم نمانده. و صدای کودک درونم را میشنوم. مینشینم در این طلیعه ی صبحگاه و دوباره با خودم حرف میزنم...اکنون تنها چیزی که به ان باور دارم خودم هستم...خالی بودن قلبم دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد و وقتی که تنها هستم درست زمانیکه تو نیستی از ان خوشم می اید...می دانی اوضاع ازین بهتر نمیشود و جنین احساس من بیشتر ازین رشد نخواهد کرد او نه ماه را نخواهد دید و هیچ وقت به دنیا نمیرسد. شاید از پشت پنجره مرا که بیرون زیر باران ایستاده ام ببینی! شاید از جلوی خانه ام بگذری انهم برای گردش در کوچه خاطره ها...من این را در طالع خود خوانده ام پس بهانه ای می اورم تا به ندای قلبم گوش دهم...و احتیاج دارم که از تو دور شوم و ماجرایی ازین حساس تر باید پیش بیاید...این است راه جاودانه زیستن. و ساده ترین جمله... لحظه ای دیگر برای رامش دل فرا رسیده است! من دیگر با تو سر وکاری ندارم نه من گریه نمیکنم...من برای تو هیچ کاری نمیکنم...و دعا میکنم که تو هیچ وقت من را به خاطر نیاوری. من در این راه که سفر میکنم به کسی نیازمندم که همیشه در کنارم باشد....

اما چه کسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()

میدونی هیچ چیز با امشب تو قابل قیاس نیست...اینکه اینطور اروم دستات توی دستای منه و بهت میخندم فقط به تو.....وتو لذت میبری ازاینکه من دست در دست تو از هرچی حد ومرز میگذرم و توی اغوشت رها میشم...چرا که تو همه ی منی...همه داشتنی ها

این حقیقت داره که ما روشنتراز خورشید میدرخشیم...مثل اتشی در دل سیاه شب.. حست رو بردار و رها کن...هیچ کسی نخواهد فهمید که دراین لحظه برمن و تو چی میگذره و همین پنهان بودن زیباست...یه وقتایی میخوام پرتاب کنم اره تورو از توی دلم بیرون به کجا؟؟؟؟ اما انگار که ناتوان میشم... داری با مردمک نگات منو ذوب میکنی.. بسه دیگه میشه نگام نکنی؟؟؟ راستی تاحالا عشق رو باور کردی؟؟ باورم نیست حقیقت باشه...باورم نیست تو باشی...حتما الان دیگه فهمیدی که چقدر به یاد توام و باید دیوانه باشیم که همه چیز رو دور بریزیم...وسوسه ی زندگی من در عنبیه ی قهوه رنگت شبها پایکوبی میکنم...بهانه ای واسه دیدن هرچی که پشت دیواره....دیگه توان مقابله ام نیست دستم رو دراز میکنم و تو درست اینجا در کنارمنی.همیشه اینجایی درزندگی منی..همیشه اینجایی و من دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()

دیگر نگاهت را بی قرار و مشتاق نمیخواهم

از خودم هم تورا نمیخواهم......اما بدان دلواپسم و این برای من یعنی مردن بی صدا.!!

ملموس ترین حسی برای من...منی که از تنهایی به تو رسیدم..و حالا باتو تنهاترینم

بی امان ست اشکهایی که تو نظاره گرش نباشی...و لعنت بر انچه نویدش را درسرابی بی انتها در بلور شعور ادمی دادند خوشبختی..........

بی درنگ می نویسم و سراسیمه میخوانی:دیگر ازتو هیچ چیز نمیخواهم...

باورم نیست..!!!!!!..باورت هست...؟؟؟؟؟؟

اعتراف و این حقیقتی تکراری که تلخست:دیگر دوستت ندارم...

باور کردم...... تو هم باور کن.

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()

امشب در این خلوت بی انتها...از تو فقط یک درخواست دارم...فقط یک درخواست...!!

مرا بدزد...بی انکه توضیح دهی...حتی به من"...حتی به من هم نگو که چگونه و چرا؟؟؟؟؟؟؟

قلبم را..روحم را...جسمم را...و ذره ذره های وجود یخزده ام را...نگذار حتی عضوی از نگاهت دور بماند..من از تو هیچ شکایتی ندارم.. خواهان و مدعی اعدامت هم نمیشوم.

هیچ دادگاهی تورا محاکمه نخواهد کرد..و من خود برایت حکم صادر خواهم کرد..

(من راضی ام...راضی به این ربوده شدن...)

من منتظرم....بیقرار و چشم انتظار........

مرا بدوزد.....

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak