پس من چه میشوم؟

می ترسم عاشقت بشم

می ترسم مال من نشی

مثله تموم قصه ها

نگفته اخرش بشی...

امشب حسم خالیه از بس که پره..نه ته دنیام نه اولش..این دو بیت بالا مال یکی از ترانه هامه  که واسه خاطر یه عزیزی گفتم که حالا نیست..خیلی خوشش اومده بود اما حیف که طبیعت مهلت موندن رو ندادتا وقتی اونقدر اصرار میکرد کاملش رو براش بخونم منم بخونم و خوشحالش کنم..روحش ابی.اما از همین جا تقدیمش میکنم و امیدوارم حس کنه که من.....روزای سرتاسر تکرار و شوق برای اتفاقی تازه..شاید دیگه الان جایی واسه تنهایی و غم خوردن نباشه اما من هنوز هم گمم و نمیدونم کار درستی کردم که با دلم اینقدر بیگانه ام..ماه قرص تنهایی زیبایی داره از  پشت شیشه کدر رنگ خوب نتونستم نگاش کنم رفتم بالا..کلی باهم...اره...به اسمون حسودیم میشه که ماه رو تو دلش گرفته و من نمیتونم توی دستام واسه یه لحظه هم شده بگیرمش و احساس کنم میتونم همینقدر شفاف و رویایی زندگی کنم..من هنوزم تورو کم دارم لا به لای دستانم برای اینکه نگاهت کنم تا فقط تا همیشه برای من بمونی..من هنوزم همون دختر لجباز و مغروری هستم که تو همیشه..نمیدونم چرا از تو میگم:..؟! توئی که نیستی اما باید باشی توئی که بودنت در من و خیالم نهفته..واقعا تو کجایی؟ نه اشتباه نکن من به دنبال شاهزاده با اسب سپید....نه من به دنبال تو هستم..اره با تو ام..توئی که از منی..در منی و با من رشد میکنی در خیالم زنده ای و هرگز صورتت پیدا نیست..اه که من تورو هیچوقت ندیدم اما صدایت برایم اشناست..و ان پیراهن سپید و بلند  با پاهایی برهنه و دستانی کشیده و استخوانی..و من که دیوونه وار بر تو متمایل هستم..بارها و بارها تورو دیدم از پشت اندامی مردونه و صدای خنده ای از دور و پوست دستانی افتاب سوخته که لمسش من رو از همیشه عاشقتر میکنه..قسم به اسمون قسم به ماه قسم به تو که برایم بی نظیر یعنی تو..تو انقدر در من رشد کرده ای که بفهمم بزرگی ات منو و دستامو هیچوقت تنها نمیذارن..میدونی من از جدایی بیزارم..من ازاینکه تو بری و نباشی میترسم..با منی در منی..بگذار تورو به واقعیت بسپارم.. بگذار تورو ابدی بنامم..فکر نمیکنی وقت ان رسیده که بیایی..اینبار من تورو افریدم..از وجود خودم با فکر و احساسم..اما کمی دلهره دارم که نکند تو برای اینکه بزرگ شدی مرا فراموش کنی و دیگر یادت رود روزی دختری پیکرت رو تراشید و   نقاشی کرد تا برایش بتی شوی ماندگار..ترسم از اینست که دیگر مرا نخواهی تو هم نیومده راهی شهر غریبه ها شی.. امشب وقتی رفتم بالا و با ماه....انگار نامه برات مینوشتم اما دستم رو قلبم بود چون تو در من حس میشی..درست مثل جنینی در دل مادر..نفسهایت و نبض وجودت مرا سرتاسر شور و عشق میکنه..فکر اینکه هستی و بالاخره روزی روبروی من و برای بودنی با من فقط با من میایی و ازم میخواهی کنارت بمونم و غرق در شیرینی این واقعیت از نگاهت خجالت میکشم..اه هنوز از تصورت گونه هایم داغ و سرخ رنگند..هنوز هم حجب و حیای دخترانه ام را وقتی کنارم مینشینی تا من از تو لبریز شوم را روی صورتم احساس میکنم و ناخوداگاه با دودستم صورتم رو می پوشانم تا تو..عزیز من تصورت هم قشنگ ست و من بار دیگر تورو ابدی میخوانم..بمان در من و زنده شو بامن..منی که با تو میمونم و بی تو میمیرم....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak