پس من چه میشوم؟

بازم شب..و من در این تاریکی در این سیاهی با چشمانم به دنبال نقطه ای به رنگ دیگر حتی خاکستری همچنان میگردیم تا در نهایت به انچه دلم ارزو میکند برسیم. انچه مرا عذاب میدهد گنگ و مبهم بودن این واژه هاست..دست من نیست در وجودم در ذرات بند بند اعضای بدنم احساس سقوط میکنم..انگار بر روی بلندترین نقطه ی این جهان ایستادم درست جایی که من برای اولین بار عاشقت..یا ..تو؟؟؟ در سراشیبی این افکار با بریدگی قلبم میخواهم حس کنم که تنها نیستم تا مجبور به خفه کردن بغض های زجه الودم در بالشت ابی رنگم نشوم..طفلکی تار و پود بالشتم چقدر در دریاچه ی اشکهای شور من شستشو و در اخر همانطور خیس و درهم شده مرا به خوابی سرد و ملتمس میبرند..خوابی که بیداری اش هنوز با ترس و حس ناامنی همیشگی همراه ست که کاش من هم برای ارامش دوستی بودم  ابدی ..در وصف حال و روزم خنده ام میگیرد بی شبیه نیستم به عروسکی پارچه ای بی فرم وشکل و منتظر برای فراموش شدن به محض ورود عروسکی مدرن و زیباتر..درست یا غلط هیپوتالاموس مغز من از رنگ خاکستری خسته شده و انگار از صبح تاشب در گوشم نق میزند و میخواهد رنگ دلم شود ابی اسمانی.. اخه حسوده..دلم واسش میسوزه اره دلم واسه خودمم میسوزه..میبینی دارم دور خودم با این کلمات پیچ لا پیچ میچرخم و در هر دور این گره رو کورتر میکنم...چرخ و فلک زندگی من هم داره کم کم از کار میفته و میخواد یه مدتی تعطیل شه..دیگه نمیدونم چی بریزم از دلم بیرون تا ارومم کنه..دیگه واژه هارو کم میارم..دیگه خستم..تو " هم که در اسمان هفتم به استقبال هفتمین پادشاه خوابها رفته ای..همه ارامش دنیا مال تو..هدیه به چشمانت..کاش خدا هم به من هدیه ای میداد با روبانی ابی............

جا مانده ام در کوچه های شب دوباره

از بس که رفتم پابه پای هر ستاره

جامانده ام در خاطرات باتو بودن

زنده شدی یک لحظه در صحن نظاره

جامانده ام در لحظه های تلخ دیروز

وقتی گرفتی از من و عشقم کناره

جامانده ام روی زمین مثل غروری

که گشته زیر پای غمها پاره پاره

جامانده ام در بغض دلتنگی باران

در حسرت برقی که می ارد شراره

بیهوده میگویم برایت قصه ام را

فرق است از حال پیاده تا سواره...

نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak