پس من چه میشوم؟

دیگر نگاهت را بی قرار و مشتاق نمیخواهم

از خودم هم تورا نمیخواهم......اما بدان دلواپسم و این برای من یعنی مردن بی صدا.!!

ملموس ترین حسی برای من...منی که از تنهایی به تو رسیدم..و حالا باتو تنهاترینم

بی امان ست اشکهایی که تو نظاره گرش نباشی...و لعنت بر انچه نویدش را درسرابی بی انتها در بلور شعور ادمی دادند خوشبختی..........

بی درنگ می نویسم و سراسیمه میخوانی:دیگر ازتو هیچ چیز نمیخواهم...

باورم نیست..!!!!!!..باورت هست...؟؟؟؟؟؟

اعتراف و این حقیقتی تکراری که تلخست:دیگر دوستت ندارم...

باور کردم...... تو هم باور کن.

نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak