پس من چه میشوم؟

دوران بدی را گذرانده ام...لحظات غمگینی را تجربه کرده ام...منتهای تلاشم را کرده ام... تمام کارهایی را که کرده ام به خاطر میاورم...هر انچه برایش گریه کرده ام...تا وقتی که دیگر جانی در بدنم نمانده. و صدای کودک درونم را میشنوم. مینشینم در این طلیعه ی صبحگاه و دوباره با خودم حرف میزنم...اکنون تنها چیزی که به ان باور دارم خودم هستم...خالی بودن قلبم دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد و وقتی که تنها هستم درست زمانیکه تو نیستی از ان خوشم می اید...می دانی اوضاع ازین بهتر نمیشود و جنین احساس من بیشتر ازین رشد نخواهد کرد او نه ماه را نخواهد دید و هیچ وقت به دنیا نمیرسد. شاید از پشت پنجره مرا که بیرون زیر باران ایستاده ام ببینی! شاید از جلوی خانه ام بگذری انهم برای گردش در کوچه خاطره ها...من این را در طالع خود خوانده ام پس بهانه ای می اورم تا به ندای قلبم گوش دهم...و احتیاج دارم که از تو دور شوم و ماجرایی ازین حساس تر باید پیش بیاید...این است راه جاودانه زیستن. و ساده ترین جمله... لحظه ای دیگر برای رامش دل فرا رسیده است! من دیگر با تو سر وکاری ندارم نه من گریه نمیکنم...من برای تو هیچ کاری نمیکنم...و دعا میکنم که تو هیچ وقت من را به خاطر نیاوری. من در این راه که سفر میکنم به کسی نیازمندم که همیشه در کنارم باشد....

اما چه کسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak