پس من چه میشوم؟

شیشه ی پنجره ها میلرزد... یادم اید کودکی م.... دامنم رنگ به رنگ... دستهایت قوی و محکم و گرم....دیو شب از دل تاریکی می امد تو ولی بودی.... اینجا همین جا کنار من.. اکنون بهار نیست...خورشید تابناک نیست...نمیدانم چه می گویم! در سلول هایم جریان غم نبودنت همیشه خونی رنگ جاریست...دیروز حسرت را کشیدم و.....

به بی سامانی روحم خندیدم...معنای  دلتنگی هایم را چه کسی میداند؟ مهربانیت در من گره خورده و نفسهایت هر روز در کنار صورتم به من اطمینان تورا میدهند اگرچه نیستی....چه لحظات سوزناکی را پروردگار به زندگیم پرتاب کرد...توانم نیست میسوزد ..قلبم را میگویم...تقدیر دستهایش قوی تر از تو بود و تو چه بی صبرانه دستش را گرفتی...! دیگر دلهره هایم درمان ندارد...تعجب نکن چون تو نیستی در کنارم....دیگر زندگیم ابی رنگ نیست.... و تو گمان میکردی من تورا.... اه...و صدها حیف که دریچه قلبم غرور کودکانه ای داشت... کاش برتو مینوشتم تمامی خاطره هایم را....دردهایم و....فقط خدا می داند که در برش های درهم قلبم حضور داشتی...به راستی این قضای اسمانی بود؟  خداوندا بگذار ببارد باران...  دیگرچشمانم توان گریستن  نیست و اینجا درست کنار من تصویری از توست بی انکه پلک بر همی از تو دور باشم... براستی مرا رها کردی...رها چرا کردی؟! کجایی تو؟ سکوت؟ سکوت یعنی مرگ... ای عشق ماندنی... ای  مرد تنهایی..فرزندت در دریغا به تحصن دوباره دیدنت نشسته و کنار پنجره رو به نگاهت بیدارست...شب ست و شهر در اغوش سیاهی مدهوش...هوای تیره و ابری و زمین لغزان تر از همیشه. یادم با من ست چه تلخ غروبی بود ان جمعه ی پر از بی کسی... هراسان در بهت , زانوانم خم... تو پس کجا بودی پدرم م م...؟  در عبور از کوچه های حیرت زده در ان انتهای بن بست قدمهایت پدر من چه کشیدم.!..دوان دوان بودم یا که بدنی بی جان را در پی یافتنت میکشیدم نمیدانم..!...هرچه بود اسوده بودی چشمانم بدرقه ت کرد و تو بی وقفه حتی بی انکه ببینمت تنهایم گذاشتی...در ریر ان پارچه ی سپید ارزوهایم را به یغما بردی...اینبار دوباره تنهایم میترسم پس کجاست ان دستان محکم و گرم؟؟ لمس انگشتان سرد و استخوانی ت مرا فهماند به همیشه نبودنت به اینکه دیگر در کنارم نمی مانی.... حتی کنار خاتون خانه ت... من فریاد میزنم اشک میریزم...نه صدایی برمن نه پاسخی از تو... در برزخ زمین ایا دوباره باز نخواهی گشت؟.!. هر برگشت از مزارت مرا غمگین و دل شکسته تر از قبل میکند... وای میخواهم این را با صدای بلند بگویم  من مرگ تورا باور ندارم... من دلم برایت به اندازه تمامی عروسکهای کودکی م تنگ شده ست و تو خوب میدانی... خالیست در وجودم در ته ته های دلم درست انجایی که تو برای ترمیم زخمهایش سر میزدی پدر خالیست. من به سوگ نشسته م... جای تو با هر نفسی هر دستی حتی کلمه ی نه هرگز نه پر نمیشود...از من سراغی نمیگیری... ولی من هر لحظه م مهمان توست... تورا به خدا میسپارم... دیدارمان سرسپرده ی قیامت... خواهم امد و تو را خواهم دید... من تورا به اندازه ی هر روز سپری شده از عمرم که بدون جمله ی دوستت دارم گذشت, پدرم دوستت دارم... دوستت دارم... باور کن که تو هستی و خیالت اسوده ما همیشه تورا داریم... مزارت لبریز از ستاره... روحت ارام...و بوسه هایم هرشب تاابد تا رسیدن به تو بر گونه های سردت روی خاک...

مثل همیشه دیر رسیدم ندیدمت

باشور و اشتیاق شدیدم ندیدمت

دنیا به روی فرق سر من خراب گشت

وقتی که با تمام امیدم ندیدمت

من اززمین که عرصه ی تنگیست نازنین

تا ابی بلند پریدم ندیدمت

در خلسه ای که لحظه ناب سرودن ست

اواز روشن تو شنیدم ندیدمت

سیمرغ..من به دیدن تو امدم

تابه کوه قاف سرکشیدم ندیدمت... ندیدمت.

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak