پس من چه میشوم؟

بی جهت نیست نوشته هایم... غمم سنگین تر از شانه هایم و اندوهم دیواری بلند میسازد... از دور به تماشا ایستاده ام...این منم؟...! در درونم چیست؟ من کجای این مدار سرطانی در اسارتم؟ انگشتانم ضعف را در بردارند و در فکرم... میدانی این روزها کمتر میگویم و فقط می اندیشم... به تو به خودم به منی پراز شکایت و ناتوانی...

دردهایم سنگین ست... قلبم بی دریچه در انتظار مرگست. من ایینه ای ندارم برای نگریستن و چشمی برای گریستن...  روزها دست در دست هم مرا به جلو اوردند بی انکه بفهمند من چقدر زجر میکشم و بدانند بی نگاهت زمین قلبم یخ زده ست. لحظاتم دردناکتر از گذشته میشود و تو در قاب عکست پر سکوت به من مینگری. خسته ام خسته تر از همیشه... دیگر توانم روبه افول ست... هنوز هم ته ته دلم خالیست انگار هیچ زمانی انبوه نخواهد شد و من انقدر دلم دلم برایت تنگ میشود که نبض همه ی خاطراتم بی بدن میزند و من میلرزم... گاهی بغض میکنم... یه وقتایی اشک میریزم و هرروز از درد نبودنت فریاد زجه واری را در تار و پود بالشت ابی رنگم خفه میکنم... قتل احساسم  کار ساده ای نیست و من قاتل با وجدانی هستم...

در این لحظات  که دستانم فقط بهانه ی اغوش ت را میگرند کاش کنارم بودی... براستی من به چه کسی همانند تو ناز کنم پدرم؟؟؟ حتی در حسرت اخمت من به اعتکاف ابروان درهم ت رفته ام..!..  من بی بهانه بی دلیل چه بخواهی و چه نخواهی شبی بی تو را به خواب نخواهم دید.... بی ارزو تر از تو گره خورده بر غصه ها سر در گریبانم... بر تو میگویم این همه اندوه را... تویی که نبودت ناباوری مرا باور نمیکند.

عجز والتماسم رو به پروردگاریست که تو در نزدش هستی... انکه تورا برد و مرا .... دیگر چه بگویم : اینجا زمین ست .. خاکی و خالی... نقطه ی تاریکی ایستاده ام و چشمانم هیچ نمیبیند ... دستم را بگیر و بر خدا بگو که فرزندت بی فروغ ست... یقین دارم لبه این پرتگاه تو میتوانی ناجی م باشی...

قسم به ماه که مونس تنهایی م هست هر لحظه از من با تو به اتمام میرسد...کنار خنده گریه ... و همیشه چیزی کسی کم ست... نیست... و ان تویی... دچار تر از قبل به دنبالت میگردم تا مرحم زخمهایم باشی کلافه گیج و گنگ میچرخم به دور فلکه ی خاطراتم تا ارامم کنی... نبودت سخت ست... جای خالی ات میسوزد و هدفش درست در مرکز روحم قرار دارد... نابودم میکند... بیشتر اوقات دندان هایم را برروی هم فشار میدهم تا سدی شوند مقابل هجوم سیل اشکهایم... و من چقدر ازین پنهان کاری لذت نفرت انگیزی میبرم...!... گوش میدهی بر من؟؟؟ پدرم تنهایم... از تو بر تو میگویم و از خود برای تو و این من .. منه بی تو محتاج به دعایت در انتظار به سجده رفته ام... برایم از پروردگار بخواه انچه در قلبم خوانده ای... از پشت ابرها از ان اسمان دور هم دعایت بدرقه ی راهم میشود... از تو خواستارم این دردها را برای خالقم بخوانی ... از تو گفتن برایم مثل نفس کشیدن ست و اینجایی در جای جای وجودم... نگاه پدرانه ت را میبوسم و با یادت یاد میکنم مهربانی ت را...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط saloomeh نظرات ()


 Design By : Pichak