پس من چه میشوم؟

اخرین باری که گریستم............

شب در خانه نشسته بودم و دیروقت بود

به سایه ها و سوسوی نورها خیره شده بودم...و همان حرفهای همیشگی هزاران ساله.وقتی همه چیز از دست رفت..اخرین باری که گریستم...خیلی وقت پیش بود که مردم رادر باران نظاره میکردم...دستها برنرده ها و چشمها پراز اشک و همان نیازها و راز و رمزهای دل..وهمیشه اشکهایم را پاک میکنم چون نمیخواهم اینگونه مرا ببینی.هیس: ان فقط صدای دنیای در حال فرار است نه...مردی پشت خط تلفن است که وقتم را تلف میکند..هرروز تماس میگیرد و حرفی برای گفتن ندارد و اخر شب که چراغ را خاموش میکنم تلفن زنگ میزند باز همان مرد است.اگر او فقط میگفت که از جان من چه میخواهد..من حرفی نداشتم او مثل یک ادم هذیانی است میدانم که یک جای کار عیب دارد او از من میپرسد اخرین باری که....؟ومن نمیدانم.............

هوا سرده...منم سردم شده..نه خوشحالم نه غمگین..دنبال هیچی هم نیستم..روزام هم قشنگه هم زشت...دارم به خیلی چیزا عادت میکنم..اما یه وقتایی دوباره مریض میشم..طاقتم هم کم شده.فقط درس میخونم و مینویسم.چندروز پیش یه کمی بیشتر از همیشه خوشحال شدم وقتی فهمیدم چندتااز ترانه هام بعداز رد مجوز دوباره تایید شد تا خونده بشه.یه دوره ی خاص و تجربه ی احساس جدیده برام.اسمون قلبم هنوز ابی رنگه...رو قله کوهاش یه عالمه برف نشسته و نمیخواد حالاحالا هم اب بشه.بعضی وقتها فکر میکنم که اگه......هیچی ولش کن...چندساعت پیش داشتم کتاب میخوندم یه هدیه بودازیک دوست اقلیت که برام خیلی عزیزه...چند خط از نوشته هاش به دلم خیلی نشست...

چند دقیقه دیگر وقت داری تا به من نگاه کنی

به من به چشمانم و به قلبی که تنها برای تو میتپد...این شب..این باران و این تو

چنددقیقه دیگر وقت داری تابه من نگاه کنی

پیش ازان که کاملا تمام شود.........

+نوشته شده در شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦ساعت۱٢:٤٤ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak