پس من چه میشوم؟

نمیدانم این قلب کوچک من چه وقت احساس کرد که تورا دوست دارد...

نمیدانم که این قدمهای لرزانم چه وقت بخاطر تو بحرکت درامد...

نمیدانم که این چشمان ترسوی من چه وقت تورا دزدانه نگاه کرد که این چنین عاشقت شد....!!!نمیدانم که این دهان بی صدای من چه وقت بتو گفت دوستت دارد که خود احساس نکردم شرم ابی دخترانه را...

نمیدانم شاید از همان وقت مال تو بودم که هنوز تورا ندیده بودم زیرا خاک مرا ازروز ازل با نبض تو سرشتند من این راز را هماندم دریافتم که نام ترا برای نخستین بار شنیدم همان نامی که دلم میخواهد تاابد تا ته لحظه های زرد و ابی همیشه صداکنم.

ای برتر از خیال تورا در حریر باد مییچم و بسوی افق ارزو پرواز میدهم تا بداند اسمان که از دلش ابیتر هم وجود دارد. چیزی در درون ناپنهان توست که در انتظار لحظه اشکاری ست.

باورم نیست حقیقت باشد باورم نیست تو باشی که حست را اینگونه بر وجودم رها میکنی  ودرست وسط چشمانت چنان رویائیست که من صاحب باقی این رویا هستم.

به سوی من بیا دیوانه بار ازتو لبریزم و انگاه که معماهای عشق را میبینم از تو میخواهم که  چشمهایت را به انگشتان من ببخشی تا لمسی لطیف را برتو روا دارم.و همینطور که نگاهم میکنی از شگفتیهای چشمانت پر میشوم.

ای تمام زندگیم تو مال منی..تو مال من و من برای تو و تو تمام عشق منی.

اگه به اسمون نگاه نکنم دلم بدطور میگیره اگه ماه نباشه دیگه دلیلی واسه دیدن ندارم. میخوام برم بالا واسه دیدنت اما اونقدر درگیر این حس مریضی ناخونده شدم که توانم نیست حتی قدمهام خشک و اروم شدن..اگه بودنت و فکر بی قراری هات نبود شاید که نه حتما  از ضعف پشت همین میز و دستگاه بیهوش میشدم..خوردن مسکن و تزریق به تجویز پزشک تنها راه نیست..حالا که فکرش رو میکنم همه راها به تو و بودنت کنارم ختم میشه تا من خوبه خوب شم..سردم شده پنجره رو میبندم بیا تو.

+نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak