پس من چه میشوم؟

کاش میدانستی که رفتی من چه حالی داشتم

دور خود میگشتم و با خود جدالی داشتم

لحظه ها زل میزدم بر قاب عکس خاطرات

لحظه ها می رفت و من عشق خیالی داشتم

روزها شب میشد و رد میشدی از پیش من

پیش چشمم " چشمه اب زلالی داشتم

امدی " رفتی ولی زود از کنار خاطرم

لحظه ای دیگر اگر بودی سوالی داشتم

تو به سمت عشق وقتی امدی ای نازنین

کاش من هم مثل تو ان لحظه بالی داشتم

بعد از ان رفتن " تو ماندی..من ولی

کاش میدانستی که رفتی من چه حالی داشتم...

امشب بعد از سالها دفتر ابی رنگ خاک خورده ی اشعار قدیمی ام رو باز کردم..توش مملو از خاطره بود هم شیرین و هم....دلم گرفت..دلم میخواست تموم  دفترم رو یه جا با کلماتش قورت بدم..اخه یه بویی میداد بوی سرد صفحات زرد رنگ خاک خورده رو... یهو رفتم تا چند سال پیش بغض داشتم اما نمیترکید نمیدونم چرا؟...! دنبال خودم میگشتم به دنبال تداعی نبودم اما این زمان لعنتی منو تکرار کرد و چرخوند حسه بدیه اما خواستنی ترینه وقتی تو بری به لحظاتی که میدونی همش ماله تو بوده و یه روزی یه جایی به خاطر حست قلبت یا.....من رو واژه ها سر میخوردم و دنبال دختری میگشتم که برای همیشه از ذهن درهم من رفته..گاهی دلم برای همون دخترک ابی پوش ستاره ها با قلبی مالامال از ارزو و حسی دست نخورده و روحی پاک و معصوم که تموم دلخوشیش نوشتن یادگاری بر دیوار لک دار اتاقش بود تنگ میشه و به دنبال این دخترک رز به دست تا سمت دیوار شوق و پیچک شیطنت بالا میروم و بی اختیار برای دیدنش از اون سمت دیوار چند قدمی به عقب رفته و برروی پاهایم میپرم و سرک میکشم تا بلکه صورت سرخ شده از اشتیاقش رو ببینم...اما نه او لابه لای زنبقهای وحشی گم شد و رفت..تا منی بیایم..غزل بالا مال همون دوران گذشتست..من گاهی فقط گاهی فکر میکنم که  دخترک هنوز هم در من زنده ست.

+نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٤ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak