پس من چه میشوم؟

برای روز میلاد تن من

نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من بگو با من که زنده هستی

که من بی تو نه اغازم نه پایان

توئی اغاز روز بودن

نذار پایان این احساس شیرین

بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و ابی..برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت..به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنهات

بگیره یه حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم

ببینی اتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده موندن...بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت...اگه خواستی بیایی دیدن من.

چقدر زود میگذره..چقدر روزا از هم گریزونند..دلم  به وسعت همین روزا میگیره و واسه خودم هنوز هم اشک میریزم..هنوز هم یاد گذشته ها می افتم میخوام تا صبح ببارم..کاش خدا منو میدید..این همون جمله ای که بارها به خدا میگم و ازش میخوام که...من دختر تنهای این زمین گوشه ای در کنج این کره ی خاکی ایستادم که خدا هم فقط گاهی منو میبینه..چند روز گذشته برای من تا الان اصلا جالب و با ارامش نبود..میدونم کلماتی مثله اینکه خستم و توان ندارم و میخوام نباشم تا نبینم خیلی تکراریه اما من توی این واژه ها غرق شدم و دلم میخواد همون ته ته های سیاهی ها بخوابم و دیگه بیدار نشم..تنهایی من برام اونقدر دردناک شده که گاهی اوقات به خودم و حوا بودنم شک میکنم..امشب من و بودنی در من در حال تکاپو برای ورود به این دنیای لعنتی داریم دست و پا میزنیم واسه اینکه زودتر بدبخت شیم..فردا من با سرنوشتی تلخ و نامعلوم به دنیا میام...خورشید وسط اسمون داره میخنده که من گریه میکنم..هشت تیر تاریخی که خدا هم واسه افریدن من معنا رو از دست داد..من ناخواسته و بدون اینکه کسی از داشتنم لذتی ببره پا به دنیایی گذاشتم که جز سردی و بدبیاری چیزی برام اماده نکرده بود..چه شکوهی داشت ورود من با نواختن... و صدای ساز سوزناکی که به گوش میرسید..دلم گرفته انگار خیال باز شدنم هم نداره اونقدر غم مبتلایم کرده که تا صد پاییز دیگر هم میگریم...اه خدایا من در کجای این کره خاکی ام؟ فراموشم کردی؟ هیچکسی من رو به تولدی تبریک نگفت..این منم..منه تنها که در اتاق سرد و ابی ام روبه اسمون کبود به چشمانم میگویم:تبریک و تهنیت برای خوشبختی که با بدبختی شروع شد...بوی نم اشکامو و بغض تنگ و گره خورده..دلم دلواپسه فردا چی میشه..من بدنیا میام دوباره...

+نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت٦:٥٠ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak