پس من چه میشوم؟

اگر نه برای تو......بخاطر چه زندگی کنم؟

هیچ کس و هیچکس در قلب من جای ترا نخواهد گرفت

میدانی در ارزوی چه هستم؟

اینکه بتنهایی درهرشب ترا نزد خود احساس کنم...ودربرگیرم

شود ایا که تو تا واپسین دم حیات تنها عشق من باشی؟

ناز من...هیچکس و هیچ کسی در قلب من جای ترا نخواهد گرفت......

انگاه که تورا فکر میکنم و پیوسته ارزوی تورا دارم به این حقیقت میرسم که تو نیستی...

شب خاموش است نزدیک بستر من شمعی با شعله ی غم انگیز خود اهسته نورپاشی میکند.مثل اینست که شعرهای من چون جویباری از سرچشمه دلم روان شده اند همه جا در نظرم از وجود تو اکنده است...اما میدانم که تو نیستی...دیگر محال ست تورا چون گذشته در بر داشتن و به اوج رسیدن و من بر این حس نقش باور میزنم...

راستی میدانی در ارزوی چه هستم.....؟

+نوشته شده در شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت۳:٤٩ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak