پس من چه میشوم؟

من ادمم با دو دست با دو پا..عقل دارم به اندازه داشتن و اندامم تمامی حسهای پنج گانه را داراست..صورتی دارم مثل تو..او..و قلبی به وسعت کوچکترین جزیره ی این جهان خاکی.گاهی میخندم و گاهی هم بغض دارم و سرازیر میشوم..و چشمانم همانندچشم تو از گریه سرخ میشود و میسوزد..من هم لحظاتی دلم تنگ میشود دلم برای تو و برای بودنی با.. تو بفهم و بدان که من ادمم با دودست با دوپا..گاهی همه چیز کم دارم و لحظاتی هم از وجود خودم نیز اشباع میشوم.مثل تو گاهی از همه بیزار ونفس کشیدن برایم یک حرکت تکراریست.من ادمم و نه ان فرشته ای که فقط خوب بودن و ابی دیدن را بلد است.ببین نگاه کن من دوتا دست دارم نه دوتا بال..پاهایم برروی زمین است نه دراسمان مه گرفته..من هم مثل تو حس میکنم که خسته ام و تنها گاهی دلم میسوزد برای خودم و برای تمامی نداشته هایم. من به تو وبودنی کنار تو محتاجم..وجود من هم مثل تو از خاک خیس خورده ی همین نزدیکیهاست..سهراب و فروغ هم برای تو شعر گفته اند هم برای من..گاهی از فرط خطا نماز و دعا مرا ارام میکند و گاهی تیر و کمانم را به سمت اسمان کشیده و شمشیر از رو بسته به سمت پروردگارم.من هم مثل تو لحظاتی شاکی و لحظاتی ارزوی مرگ را دارم.گاهی جیبهایم خالی از یک سکه دهشاهی و گاهی بی نیاز از هرچه مادیات.. در لذت بودن هم گاهی برای من زجراورست..نیاز به عاشق بودن و عاشقانه بوسیدن..من هم ادمم با تمام امیال و خواسته های خواستنی..مثل خواستن لمس دستانت و غرق شدن در اغوش یکتای تو..من هم ادمم و لبریز از احساس همان احساسی که از فرط عشق و نیاز تورا بی تعمق میبوید و در تو می جوید..و تبدیل به دختری رها و بی پروا در دستان تو میگردد و همچنان به دنبال احساسش میلغزد..من هم دلواپسم و گاهی از نگرانی بیمار  و ضعیف..دقایقی اغوشم تورا میخواهد سفت و محکم و گاهی در تب داغ نبودنت مبتلا به شنیدن صدایت اکتفا میکنم..من ادمم و میخواهم تو مرا ببینی ..  نگاهم کن من گاهی بچه میشوم و عروسکهایم را تا صبح میبویم و در بغل میفشارم.من هم ادمم و یک دختر با تمامی حسهای زنانه گاهی دلم میخواهد مادر شوم و برای کودکم لالایئ بخوانم..گاهی دعوایشان کنم و تو به طرفداری از او به من اخم شیرینی کنی..باور اینکه من هم گاهی تبدیل به موجود حسودی میشوم سخت است؟!! ابا براستی من نمیتوانم انقدر محو نگاهت و لیلی بیقرارت شوم که فقط برای داشتنت شبها تا صبح ستاره هارو نذر فرشته ها کنم؟ تا در طلوعی بینظبر دامنشان را مملو از ستاره ها کنم که انها به خدا بگویند تاتورا هیچوقت از من نگیرد..؟!غرور من هم گاهی تبدیل به برکه ای زلال میشود که فقط عکس تورا نشان میدهد و بس.ببین و بگو که من ادمم و نه ان فرشته ای که تو میخواهی..رسیدن به من سخت نیست.من دخترک قصه ها نیستم من زنده ام مقابل تو نگاهم کن..دستانم گرم  و من روح دارم حسم میکنی؟ بغلم کن ببین چقدر نفسهایم از نبودت نامنظم است!!سرت در اغوش من و تو صدای قلب مرا میشنوی؟ تو برای داشتن من نه نیاز به ماه پیشونی نداری  و نه باید به جنگ غول سیاه افسانه ها روی..من هم موهایم انقدر بلند نیست تااز ان ریسمانی بسازم برای بالا امدنت از دیوار سرد و سیاه قلعه..پس مرا ببین برایت گفتم:تا ارزوهایم را با من بدانی..روبرویت ایستاده ام لمسم کن اما عاشقانه..حسم کن خالصانه و برایم بمان صادقانه تا همیشه.......

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak