پس من چه میشوم؟

خیلی وقتها که دارم چراغ را خاموش میکنم..میخواهم این احساس برای همیشه درونم باقی بماند..که من تنها نیستم و خیلی خوشبختم..که هروقت صدایت بزنم تو نزد من خواهی بود..که تو فکر کنی من تاابد کنارت میمانم..در این شب نیمه زمستانی در زیر نور کمرنگ مهتاب تنها من و قلب تپنده ام در تاریکی اواز میخوانیم..به نظر میرسد که در این لحظات سخت درگیرم و این دوگانگی همیشگی مرا می ازارد...گاهی بدون نشان دادن هیچ احساسی میخواهم ناگهان فرار کنم و گاهی نمی خواهم بروی تا بمانی بدون هیچ مرزی..هیچ مرزی...دلم میخواهد برای ستارگان مداری معین کنم به سوی مقصد و تقدیری از من از تو از ما..اما... کیهان جهان را فرا میخواند به سوی اخرین ارامگاه..انچه واقعا میخواهم انجام دهم خواندن اشعاری برای توست..ترانه ای درباره ی رویاهای زیبا...خیلی وقتها که دارم چراغ را خاموش میکنم..من چشمهایم را میبندم تا به خواب بروم و چون رویاگران و خیال پردازان ارام در شبی جادویی دعا میکنم..انگاه به خواب میروم تادر خواب رویای باتو بودن را ببینم.. سپیده دم و من هنوز در دلهره ی شروع صبحی بدون تو را داشتن و میخواهم بدانی که این نیروی درونی حس غریبی ست که من دارم و میترسم انقدر که گاهی دلم گهواره ی کودکی ام را میخواهد و دستی پراز نوازش و گرم برروی انگشتان سرد و بی جانم....میترسم....

کاسه ی صبرم شده لبریز می دانی عزیزم؟

گشته چشمم ابر باران ریز می دانی عزیزم؟

بس که در ایینه ها تصویر یکرنگی ندیدم

از خودم هم میکنم پرهیز می دانی عزیزم؟

در دل من بذر افشانی نکن این خاک مرده

نیست ابادان و حاصلخیز می دانی عزیزم؟

بغض های پس زده راه گلویم را فشرده

مثل داری تنگ و حلق اویز می دانی عزیزم؟

انقدر دل تنگم از سردی چشمانت که دیگر

نیستم ققنوی اتش خیز می دانی عزیزم؟

خاطراتی راکه باتو داشتم دیشب سپردم

در هجوم بادی از پاییز می دانی عزیزم؟

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠٩ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak