پس من چه میشوم؟

هرگز نمیدانستم که عشق می تواند سکوتی باشد در دل

لحظه ای که زمان از حرکت باز می ایستد

وهرانچه در جستجویش بودم درست اینجا در اغوش منست

فقط منتظر فرصت است تا شروع کند

هرگز نمیدانستم که عشق میتواند افتابی باشد در چشمان تو

درروزی که شاید ان را ندیده باشی...

بعضی ها در اتاقهایی بس تاریک عاشق میشوند و نمیبینند به کجا میروند و دل از دست میدهند اما وقتی من روی تورا دیدم نور شدیدی می تابید و من امدن شبی دراز را میتوانستم ببینم...در چشمانت؛ در چشمان تو...

امشب میخواهم به تو بگویم...صمیمانه و خودمانی...یک حرف؛ یک قلب؛ یک لحظه تنها چیزیست که میخواهم.تو میفهمی که من تورا زیبا میپندارم.همیشه در دنیای منی؛ وهمیشه فکر میکنم بدون تو درکنارم چه میکردم؟ ومن اکنون به تو نیاز دارم؛ ماه در بدر کامل است و ما فکر همه چیز را کرده ایم...و عمیق ترین اسرار یکدیگر را کشف خواهیم کرد و میگذاریم روح هایمان ازادانه به پرواز درایند تاان زمان که طلوع پهنه ی دریا را بشکند. شایدهرگز ندانی که چقدر دوستت دارم ولی ازاین بابت مطمئن باش؛

بهشت تو اینجاست..اینجاست دفتر زندگانی تو..

جایی که دران من و تو تاابد می مانیم....

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت٤:٥٠ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak