پس من چه میشوم؟

میدونی هیچ چیز با امشب تو قابل قیاس نیست...اینکه اینطور اروم دستات توی دستای منه و بهت میخندم فقط به تو.....وتو لذت میبری ازاینکه من دست در دست تو از هرچی حد ومرز میگذرم و توی اغوشت رها میشم...چرا که تو همه ی منی...همه داشتنی ها

این حقیقت داره که ما روشنتراز خورشید میدرخشیم...مثل اتشی در دل سیاه شب.. حست رو بردار و رها کن...هیچ کسی نخواهد فهمید که دراین لحظه برمن و تو چی میگذره و همین پنهان بودن زیباست...یه وقتایی میخوام پرتاب کنم اره تورو از توی دلم بیرون به کجا؟؟؟؟ اما انگار که ناتوان میشم... داری با مردمک نگات منو ذوب میکنی.. بسه دیگه میشه نگام نکنی؟؟؟ راستی تاحالا عشق رو باور کردی؟؟ باورم نیست حقیقت باشه...باورم نیست تو باشی...حتما الان دیگه فهمیدی که چقدر به یاد توام و باید دیوانه باشیم که همه چیز رو دور بریزیم...وسوسه ی زندگی من در عنبیه ی قهوه رنگت شبها پایکوبی میکنم...بهانه ای واسه دیدن هرچی که پشت دیواره....دیگه توان مقابله ام نیست دستم رو دراز میکنم و تو درست اینجا در کنارمنی.همیشه اینجایی درزندگی منی..همیشه اینجایی و من دوستت دارم.

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱٥ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak