پس من چه میشوم؟

اه خدایا خسته ام.. وقت خواب است... پاسی از نیمه شب گذشته و کلمات به مغزم رسوخ کرده... کنار لحظه ها دراز کشیده ام و به صدای عقربه ها گوش می کنم... میدانم چه باید بکنم.. من به سوی خود می روم... یکی از ما خواهد باخت و خودم هم نمیدانم چرا باورم میشود.!.. ماه در بدر کامل است و در ان دوردست ها صدای سازی تنها به گوش میرسد... همه چیز در گیتی گردان است درست مثل من و تو... من سختی را با تمام وجودم احساس میکنم... نمیخواهم اینگونه مرا ببینی سرکش و نابرابر.. زیرا دنیای من ارام و بی دغدغه است نه به هولناکی امروز... تو نمیدانی وقتی که نمیتوانم بخوابم به ماه خیره میشوم.. تو نزدیکی تو اینجایی اما یقین دارم از من هیچ نمیدانی... و انگاه که تنهاتر از همیشه ام و اخر شب است دستم را دراز میکنم و تو نیستی... میدانی من دور تا دورم چهره های اشنا دیدم که میگفتند از چه وحشت داری در اینجا چیز ترسناکی نیست..!.. اما دنیاهای دیگر این بود مقصد من.. باید تمامی انچه را که باید بگوییم همیشه قبل از رفتنمان بگوییم... و در تمامی لحظات پیش از انکه به پایان رسد زندگی کنیم... هرگز نمی دانستم تو میتوانی نگرانم کنی... شاید هرگز ندانی که چقدر من....... ولی از این بابت مطمئن باش که هر انچه در جستجویش بوده ام کلمات نمیتوانند بیانش کنند... امشب باران اشک از چشمان شبرنگ بانوی شب می بارد و تو نیستی تا نظاره گرم باشی واین چقدر خوب است... و بانوی شب دیگر حتی خواب ارامش را هم نمی بیند.

+نوشته شده در شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت٤:۱٠ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak