پس من چه میشوم؟

مرا چرا افریدی؟ برای چه؟ برای که افریدی؟ برای نشان دادن عظمت و نعمت زیبایی؟ برای اینکار وسیله ی دیگری جز بوجود اوردن من ( تکه ای بزرگ از تنهایی ) نداشتی؟؟!

تنها تو میدانی خدا که گفتن اینچنین زمزمه های اندوهبار برای من چقدر تحمل ناپذیر و شکننده ست...بگذار ساده تر بگویم دنیا بدون من هم زیباست...

زندگی ایده ال من نیست و من انرا تقدیس نمیکنم....نقطه های ابی رنگم در خاکستری هیپوتالاموس مغزم گم شدند...صبح ها خورشید را دوست ندارم...شبها اسمان مال من نیست... راستی ماه کجاست؟؟؟..!. من دیگر مهتاب ندارم....

روزهای زندگی من در ریلی بی انتها رو به فریادست... سوت میکشد و گوش دهقان فداکار ما هم کر....شده تا به حال از خودت بپرسی خدایا در این جنگل ادمها پس جای خودت کجاست؟؟؟ چرا نیستی؟؟؟....

هرروز من به امید فردا و هر فردایی ناامیدتر از دیروز... به من بگو چه کنم؟؟...

چرا نبینم؟ چرا نگویم؟ چرا فریاد نکشم؟؟...ناراحت کننده ست...

این همه نابودی تفکر بدون ارزو استخوانهایم را اب میکند...وهر روز هر لحظه به امید پیدا کردن قلبی اشنا نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس ست...

با خاطری نگران در این برهنه شب تولدم بی دلیلترین حرفهارا گریه میکنم...فقط و فقط برای تسلی دل تسلی ناپذیرم... جنین من در این شب تورا صدا میکند خداوندا...

و تکلیف این اشکها... اشکهای پنهانی...؟

مثلا از بانو تنها همین (بانو) بیادم ست...

ای زندگی مطرود اینجا بدون من هم قشنگ ست

اینجا بدون من... برای تو که هستی...هیچ ف ر ق ی نمیکند...

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱ساعت۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak