پس من چه میشوم؟

نمیدونم چرا چند وقته احساس عجیبی دارم..مثله گیجی نه فرار نه قشنگه...شایدم من میگم قشنگه هر چی که هست میخوام خودمو گول بزنم که اره همه چیز روبراهه و من هم  خوبه خوبم..چند هفته ای میشه درگیر درس و امتحانم که خداروشکر برام تاالان موفقیت امیز بوده. برام قابل باور نیست بااین ذهن مغشوش و اشفته که هرکدوم از چهارچوبش یه حسی رو فریاد میزنه و قصد له کردن منو داره چطور تونستم درس بخونم و نتیچه ی مطلوب بگیرم.{ انگاری یکی اون بالا داره هوامونو }ا شاید حس من زاییده شده از اتفاق های گذشته تاالان که هنوزم منو درگیر خودش کرده.......نمیدونم.......

دلم میخواد اینجاباشی تا تو چشات نگاه کنم

کبوترای عشقمو از تو چشات هوا کنم

دلم میخواد اینجا باشی خزون من بهار بشه

ستاره ها نور بپاشن من بشینم نگاه کنم

دلم میخواد پر بزنم تا پشت بوم خونتون

برم روطاق اسمون اسم تورو صدا کنم

دلم میخواد پربگیرم بیام کنارت بمونم

با گریه هات زاربزنم با خنده هات صفاکنم

گفته بودی هرجابری منم میام دنبال تو

چیکارکنم نشد که من بعهد خود وفا کنم

اینجا کسی درد منو از توچشام نمیخونه

بکی بگم کجا برم سفره دل رو وا کنم

ستاره های اسمون از تو برام قصه میگن

شاید منم یه روز تورو تو اسمون پیدا کنم

بی تو دلم تو تاریکی تا اخر شب میمیره

دلم میخواد که روز بیاد شب رو ازش جدا کنم

بی تو زمونه سردشه نمیدونم چه دردشه

دلم میخواد یه روز بشه زمونه رو دوا کنم...

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت۱۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak