پس من چه میشوم؟

where your love is put your heart

guard these moments well

where your dreams are put your hopes

oh what would you do if your dreams come true

I would build a lovely house with satin green shutters

جایی که عشق تو هست قلبت را ایثار کن

این لحظات را پاس بدار

جایی که رویاهای تو هست امیدهایت را نثار کن

وچه میکنی اگر رویاهای تو تعبیر شود

خانه ای زیبا بنا میکنم با کرکره های سبز اطلسی...

داره بارون میاد.. منم میخوام ببارم.. نه خوشحالم نه ناراحت. دلم میخواد احساسم رو توصیف کنم اما هیچ واژه ای برای بیان حسم پیدا نمیکنم. شاید سخت باشه همزمان بین دو حس متضاد گیر کردن و فقط به اینکه چرا و چه طوری...؟ نوشته های خاکستری رنگم تنها چیزایی هستند که منو دلم رو اروم میکنند و من از اینکه میتونم از این طریق خالی بشم احساس رضایت میکنم..تو این فکرم که امشب واسه من میتونه یک شبه خاص باشه شبی که من فرداش درست لحظه ای که خورشید خانم داشت حسابی خودنمایی می کرد  اذان ظهر پا به این جهان خاکی و دنیای سرد و پرتلاطم ادما گذاشتم... اره فردا روز تولد منه..میتونه قشنگ باشه و من باید خوشحال باشم اما.....بیشتر وقتا از خدا گله میکنم که چی میشد به جای من یکی دیگرو هل میدادی میون این همه شلوغی من که مال این همه دردسر و ادما نبودم. اگه تو نبودی که من توی دنیا نبودم.. اما انگار قسمت براین بود که بیام و ببینم که کاش نمیدیدم و لمس نمیکردم.. حس میکنم روح من مال این فضا نیست من باید جای دیگری شاید وقت دیگر و طوری دیگر پای براین جهان میگذاشتمو خودمو و احساسم رو میشناختم.. ادمای متولد تیر کمی که نه خیلی عجیب و غریب هستند و یه جورایی دیوونه.. اینو جدی گفتم: اخه در مورد خودم یک چنین تعبیری دارم به خصوص که بیشتر ادمای این ماه هم اهل هنرهستند.. منم که دیوونه ی نوشتن و خوندن..کسایی که اهل هنر هستن خیلی حساس و یه کمی افکار غیر طبیعی و پیچیده ای دارند.. اینم شاید یه حسن باشه یا برعکس.. در کل من از اینکه در چنین ماهی بدنیا اومدم خیلی راضی ام اخه من  تازه بالغ طبیعت یک شعار دارم( من احساس میکنم) و این خیلی زیبا و ابیه حداقل واسه من.. منی که فقط و فقط دارم با حسم زندگی میکنم که اگه این حس مالامال از ریاضت و شوری نبود من تا الان تموم بودم.. خدایا تورو دارم و از تو ارزو دارم که منو و دلم رو فراموش نکنی هر چند که یکبار... فردا برای من تداعی خاطراتی مشترک از غروب و طلوع گذشته ی زندیگم ست که هر چقدر هم نخوام بهش فکر نکنم بازم لیز میخورم و با سر میرم تو دیوار شکسته ی گذشته ها و از درد به خودم میپیچم و میگم دیدی چی شد...الان دیگه پایان ماجراست و من دلم میخواد یه چند بیتی از ترانه م رو تقدیم دلای ابیتون کنم.

منو تو بوسه هات رها کن

دلو بسپار به ستاره

مثه اون پرنده ای باش

که جز عشق هیچی نداره

خط بکش رو اسم بدها

ساده باش با یه بهانه

رفتنو بده به موندن

غرق بشو توی ترانه

توی صورتم نگاه کن

خندتو بده به لبهام

منو از غصه رها کن

ماه من باش توی شبهام

قطره قطره های عشقو

همه جمع بکن تو چشمات

بچکون توی دل من

کم بشه دریای غمهات

منو تو بوسه هات رها کن

دلو بسپار به ستاره

مثه اون پرنده ای باش

که جز عشق هیچی نداره...

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦ساعت۱۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط saloomeh | نظرات ()

 Design By : Pichak