شب و تب...

شب به روی شیشه های سرد و تار مینشیند ارام. چون عرقی گرم و تبدار... نفسم ناگه در سینه میگیرد... مشوش و درهم از جدایی دستانم  اما از چه کسی؟...! گیسویم بر شانه ریخته و لبهایم خشک... عریانم در جامه ی محرم خواب... تنها مثل دیشب مثل پریشب و شبهای دیگر... بی جهت نیست دلهره هایم این دید اندوه تنهایی منست... انگار پشت شیشه باران می بارد... و من روحم از سرمای انزوای میلرزد... و ساعتی پیش تر از توقف ماه بالای سر تنهایی من از میان پنجره دیدم حراج عشوه های دم صبح را... ومن به ابستن شدن گربه های همیشه فغان اندیشیدم... و به اینکه حجب و حیای باکره گی هم مرد؟..!..؟ انگار از خطوط ابی رنگ دنیای ارزوها به مرگ سیاه سرشکسته ی زندگی رسیدم... من سردم است و از پوشیدن بیزارم... من سردم است و خوب می دانم که در این عریانی بغض های فروخورده ی جابه جای اجزای بدنم گواه بر لطافت زنانه ای میدهد که عطر حفره های استخوانی اندامم تورا.. اورا.. به بوییدن شاعرانه ای وا خواهد داشت اغوا کننده ... کاش میشد نیمه شب ماه مرا تماشا میکرد... هرچه اشوب گری ناز و ادا در من بود یک شبه به یغما میبرد... دلم از ولوله مملو شده است و بیقرار در رویای بوسه های اتشین تو... دیگر کسی به عشق نمی اندیشد و مفهوم گنگ دوستت دارم ها در ذهن کودکان خیال ما می پوسد... میدانی دلم فشرده شدن احساسم را در بغل سفت و سخت بینهایتت میخواهد... و تو حتما این بلاتکلیفی نیازم را میفهمی... زمان گذشت و شب لیز خورد و روی لبه های ایوان افتاد و همان جا پشت شیشه های پنجره ی سرد ماسید و با نگاه یخ ش منتظر به روز مینگرد .. من در اغوش پنجره ام.. ما باهمیم... جز درکی از بودنم از او چه میخواهم؟؟؟؟؟ ازاینکه حتی لحظه ای از این سهم زندگی من هم زنده ام... ایا دوباره از میان میزهای تجدیدی فاصله عبور خواهم کرد ؟ یا در پای تخته های ابی رنگ عشق بی گچ و پاککن خواهم مرد؟؟...

/ 20 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام من از طریق یکی از دوستان وبلاگی قدیم(ساکت) با شما مدتی هست که آشنا شدم و واقعا تحت تاثیر نوشته ها تون قرار گرفتم. آهنگ زیبا و زمینه و تم وبلاگتون به جذابیت های نوشته اتون اضافه کرده... تو فرصت های مختلف مطالب وبلاگ شما را می خونم و اقعا لذت می برم. از سبک نوشته اتون خیلی خوشم اومده ، ساده ، صریح و پر از آرایه های ادبی هستش و البته معنا گرایی باعث می شه که خیلی به دل بشینه ! البته ضعفی که وجود داره اینکه هیچ پروفایل یا توضیحی در مورد خودتون نبود که با شخصیت خود شما آشنا بشم . با اجازتون لینک شما در وبلاگ متروک خود قرار دادم تا با این کار یک وبلاگ هنری و زیبا را به مخاطبان خود معرفی کرده باشم. تا چه به نظر آید... و به دل نشیند...

مجید

سلام سالومه جون خوبی؟ اومدم بگم ویلاگم به روزه منتظرتم دوست گلم[گل]

جلیل طاهری(زیر تیغ)

سلام...خسته نباشید...بعد 6ماه دوباره به روزمو زحمت آوردم...امیدوارم مثه همیشه قابل بدونید و با نظر تون شرمندم کنید...منتظرتون هستم... شاد باشید!

جلیل طاهری(زیر تیغ)

سلام...خسته نباشید...بعد 6ماه دوباره به روزمو زحمت آوردم...امیدوارم مثه همیشه قابل بدونید و با نظر تون شرمندم کنید...منتظرتون هستم... شاد باشید!

محسن

کم کم داشتم از حضور شما نا امید می شدم !

سیاوش

خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی و نظرت در باره شعر بگی

محسن

آپ نمی کنی ؟[ناراحت]

محسن

آپ نمی کنی ؟[ناراحت]

جلیل طاهری(زیر تیغ)

سلام...خسته نباشید...آخرین روز سال90 رو با چند حرف دل و چند تکه شعر به روزم...امیدوارم مثه همیشه شرمندم کنید و تشریف بیارید...خیلی ممنون...به امید دیدارررررر....

koorush

سلام وب بسیار زیبا ولبریز از شعرهای فوقلعاده ای داری.خوشحال میشم اگه به وب کوچیک من هم سر بزنی.